غار تنهایی من

غار تنهایی من

اینجا تنها بازمانده‌ی عصر تیراناساروس‌ها روی دیوار غارش نقاشی می‌کشد

غار تنهایی من

اینجا تنها بازمانده‌ی عصر تیراناساروس‌ها روی دیوار غارش نقاشی می‌کشد

بايگاني

ای کنکوردهندگان، ای پشت کنکوری‌ها، ای کسانی که نگرانید مبادا پشت کنکور بمانید، ای کنکوری‌های خالی بدون هیچ پسوندی، ای کنکور پشت سر گذرندگان، ای زخم دیده‌ها، ای ترسیده و هنوز چند سالی تا کنکور مانده‌ها، بیایید درمورد یه چیزی غیر کنکور حرف بزنیم تا حواسمون پرت شه😶

  • میخک

از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بغلم کنه و بگه نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شه. اوضاع قراره رو به راه بشه. اصلا مهم نیست کی باشه. اصلا مهم نیست بشناسمش یا نه.

ولی می‌دونی، همچین کسی وجود خارجی نداره. با هرکی صحبت می‌کنم یا به‌اندازه‌ی خودم ناامیده و سرخورده‌است، یا رسیده به مرحله‌ی بیخیالی و پذیرفتن اینکه هیچی هیچوقت بهتر نمیشه و با همین وضع باید خوش بود. به خدا اینکه می‌گید «فکر کردی تو آینده خبریه؟» «استرس چی رو داری دیوونه؟ برسی به سن من چنان سردردها و غم و غصه‌هایی پیدا می‌کنی که این روزهات برات خنده‌دار میشه.» «قبول بشی یا نشی چه فرقی می‌کنی؟ آخر جفتشون یه جور بدبختیه. سخت نگیر به خودت.» به هیچ وجه کمک نمی‌کنید! فقط چاقو رو به نمک آغسته می‌کنید و عمیق‌تر تو قلب آدم فرو می‌کنید.

نمی‌فهمید آدمی به امید زنده است؟ با پراکنده‌تر کردن بذر ناامیدی خودتون هم ناامیدتر می‌شید.

من... من خسته‌ام... خسته‌ام از زندگی‌ای که می‌دونم در آینده‌ فقط قراره تلخ و تلخ‌تر بشه. خسته‌ام از پا برهنه رفتن مسیری که پر از خاره و مقصدش اونی که تو شعرها میگن نیست. شک ندارم آخر من جز سوختن نیست.

می‌دونم بخاطر کمال‌گرایی افراطیه. اینکه هیچ کدوم از خوبی‌هام به چشمم نمیاد. خودم رو پلیدترین آدم روی زمین می‌دونم. واسه همین هم نقاب می‌زنم. دروغ میگم. وانمود می‌کنم کسی هستم که نیستم. یا شاید این واقعا من هستم و فقط خودم نمی‌تونم باورش کنم.

تک تک این جملات رو با گریه می نویسم. شاید پاکشون کنم. شاید پست رو حذف کنم. شاید هم... کسی چه می‌دونه. دلم می خواد جیغ بکشم اما هیچکس صدام رو نشنوه. دلم می خواد با یکی درد و دل کنم اما به هیچ‌وجه تحمل این رو ندارم کسی بیاد بهم بگه درکم می‌کنه و اون هم حال و روز مشابهی داره. به اندازه‌ی کافی شنیدم. بسه. انبوه ناامیدی و تنهایی‌ها بسه. هرچند من خودمم الان دارم به این کار مسخره و اعصاب خوردکن ادامه میدم، نه؟ چون یه احمق خودخواهم. از غرغر کردن خسته‌ام. از تو خودم ریختن و خودخوری هم خسته‌ام. 

نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چی می خوام و چی نمی‌خوام. حوصله ندارم به علائم نگارشی این پست دقت کنم. به درک که به عالمه غلط تایپی دارم. چرا دارم تایپ می کنم؟ نمی‌فهمم. به هر حال تا صبح برش می‌دارم.

هیچی درست نمیشه. هیچوقت هیچوقت هیچوقت. امیدواری احمقانه است. باید... باید دست بردارم. تنهایی‌ام مثل یه سیاه‌چاله، عمیق و بزرگ و مکنده است. همه‌چیز رو می‌بلعه و تو سیاهی مطلق محو می‌کنه. الان مثلا می خواستم از آرایه‌های ادبی استفاده کنم؟ واقعا نه. نمی‌دونم. گریه‌ام بند اومده. فقط چون اشکی تو چشمم مونده. یه بغض هنوز تو گلوم گیر کرده. خیلی وقته گیر کرده...

  • ۵ نظر
  • ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۰۷
  • میخک

روح من پر می‌کشد در کوچه باغات غدیر

کار ایزد را ببین جنت بسازد در کویر

 

قلب با ایمان یاران شاد و سرمست از غدیر

در همان روزی که حیدر شد به دنیامان امیر

 

آن چنان شوری به پا شد، در جهان، در آسمان

آن چنان جشنی که در عالم ندارد یک نظیر

 

رب بنامد جانشینش در زمین پیغمبری

از کجا یابد پیمبر از علی بهتر وزیر؟

 

آنکه راحت جان سپارد در مسیر عاشقی

آن ولی، آن شیر حق، آن مهربان با هر اسیر

 

هر که دارد افتخاری بهر خود در هر زمان

فخر اولی باشد آنکه، دست گیری از فقیر

 

داد مظلومان ستانی، عدل حق بر پا کنی

اینکه باشی تکیه‌گاه هر صغیر و هر کبیر

 

بعد احمد عشق، رأفت، سادگی، فرزانگی

جلوه‌گر شد جملگی در قلب آن روشن ضمیر

  • میخک

قسمت قبل...

 

چشمم به در بود تا ماهک پیدایش شود. چند ساعتی دیر کرد. بعدش هم که سر جفتمان حسابی شلوغ بود. هر فرصتی که پیدا می‌کردم داستان مشترکمان را یادآور می‌شدم اما ماهک حواسش مدام پرت یک جای دیگر بود. آخرین کارت برنده‌ام را رو کردم. صفحه‌ی وبلاگ را باز کردم و گذاشتم جلویش. همین‌که دید قصه‌ی خودمان است زد زیر خنده و با ذوق‌زدگی پرسید -همش رو نوشتی؟؟!

لبخند زدم:« همه‌ی همه‌اش که نه. یه ذره آخرش رو نگه داشتم که اگه جور نشد و نتونستیم به این زودی‌ها هم رو ببینیم یه چیزی واسه نوشتن داشته باشم.»

پستم را با اشتیاق خواند. به هر کوهستانی که می‌رسید قهقهه می‌زد. تمام که شد گفت -ولی من یادم نیست بقیه‌اش چی می‌شد. 

​​​​​:« خب ببین. اولش مادرت میای یه سفره‌ی رنگین و مجلل برامون تدارک می‌بینه. توی غذا هم یه چیزی می‌ذاره که تو ژنتیکا بهش حساسیت داری. حالا نمی‌دونم گوجه فرنگی بود، فلفل دلمه بود یا چی. بعد منتظر می‌مونه ببینه کدوممون فلفل دلمه رو می خوره و کدوم نه. این‌طوری مشخص میشه کدوممون رو باید بکشه. اما منم به احترام تو فلفل دلمه‌ای‌ها رو جدا می‌کنم و نمی خورم و این‌طوری نقشه‌اش شکست می‌خوره. بعد خودت گفتی از یه پلکان رویایی و پر از گل پیچک بالا می‌ریم و می‌رسیم به یه اتاق خواب بزرگ پرنسسی صورتی؛ که البته من با صورتی‌اش موافق نبودم. بعد گفتی دوتایی قبل خواب یه عالمه حرف می‌زنیم و شگفتی‌های این دنیا رو با هم مرور می‌کنیم و این صحبتا. بعد من گفتم یه دفعه به قصر حمله می‌کنن و آتیشش می‌زنن. ارتش پدر من فرستادتشون که شبیخون بزنن و یکم آذوقه بدزدن. بعد ما توی شعله‌های آتیش گیر می‌کنیم. تو اصرار داشتی دوباره غیب شیم و بریم یه جای دیگه اما من می‌خواستم تاجای ممکن خودمون فرار کنیم. دیگه نتیجه بحثمون این شد که از پنجره‌ی قصر می‌پریم تو رودخونه و قبل از اینکه داخل آب فرو بریم به خودمون میاییم و می‌بینیم تو ساحل آفتابی و شنی کنار دریای آروم و خوش‌رنگ وایستادیم.»

-آهان آره! بعدش توی یه روستای خرابه و بدون سکنه اون جادوگر با ریش‌های بلند سفید و لباس رنگین‌کمونی و کلاه قرمز رو می‌بینیم. 

آه می‌کشم و تایید می‌کنم. دفعه‌ی قبل خیلی تلاش کرده بودم این ترکیب سمی رو حذف کنم اما ماهک به عوض کردن هیچ‌کدوم از ویژگی‌های این پیرمرد رضایت نداده بود. همین که دیگر نمی‌گفت این شخص همان جادوگر چشم آبی ابتدای قصه باشد خودش جای تشکر داشت.

- اسمش رو بذاریم قرمز. چون چشماش قرمزه‌.

:« آخه قرمز؟؟؟ قرمز یه اسم گوگولی و اگور پگوریه! کدوم پیرمرد جادوگری اسمش قرمزه؟؟!! تازه این احتمالا شخصیت منفی قصه است. یه شرور بدذات اسمش قرمز میشه مگه؟؟؟!! باز بذاریم سرخ یه چیزی!»

با اکراه رضایت داد -باشه، سرخ بهمون میگه که پدرمون رو می‌شناسه و می‌خواد ما رو ببره پیشش.

:« باید مغز خر خورده باشیم که دنبالش راه بیفتیم! دقت کردی تا اینجای قصه چقد شخصیت‌های منفعلی بودیم؟ خودمون هیچ کاری نکردیم! ضایع نیست؟ همش یکی باید نجاتمون بده؟ ما هم چشم و گوش بسته به همه اعتماد کنیم؟»

- ولی من می‌خوام همراهش برم. می‌دونم آدم بدیه و یه نقشه‌ای داره ولی باید همراهش بریم تا ببینیم نقشه‌اش چیه.

:« اصلا یه چیزی. تو قبولش می‌کنی اما من بهش اعتماد ندارم. دست‌هات رو می‌گیرم و اجازه نمی‌دم همراهش بری و خودت رو بندازی تو دهن شیر. شاید هم اصلا چندتا مشت بهش بزنم ولی خب جادوگره و عین اب خوردن جلومو می گیره و ضربه فنی‌ام می‌کنه. چطوره؟»

- خوبه. ولی بعدش؟

:« یه دفعه تمام ساکنین اون روستای متروکه از غیب ظاهر میشن و میان به استقبالمون. سرخ میگه من زورتون نمی‌کنم و خودتون مختارید که هرکاری دوست داشتید انجام بدید ولی تو مرام ما نیست اجازه بدیم مهمونمون گرسنه از اینجا بره. بفرمایید نهار و اینا. بعد ما می خوریم. مسموم می‌شیم. می‌میریم.»

ماهک شوکه شد ​​​​​- به این زودی مردیم؟؟ 😐😐😐

خنده‌ام گرفت. :«نه حالا نمی میریم. ولی می‌خوام این سرخ دشمن آبی [جادوگر چشم آبی اول قصه] باشه. آبی به پدربزرگ وفاداره و هدفش صلح و ایناست. سرخ اما دو بهم‌زنی می‌کنه و از بالا گرفتن آتیش جنگ سود می‌بره. واسه همین ترجیح میده که ما مرده باشیم»

- من می‌گم فقط بیهوشمون کنه و بدزدتمون.

همان‌طور که داشتیم درمورد مکانی که سرخ می خواست ما را به آنجا ببرد جر و بحث می‌کردیم عمه در چهارچوب در ظاهر شد و گفت :چه نشسته‌اید که لیلا به تنهایی در آشپزخانه جان می‌کند!

خجالت کشیدیم و به دو رفتیم به اشپزخانه، کمک زن‌عمو لیلا. زن‌عمو لیلا زن‌ عمویم نیست. حتی جای زن‌عمویم هم نیست اما من دوست دارم این‌طوری صدایش کنم. سه تایی کنار مشغول کار بودیم که حوصله‌ام سر رفت. شستن ظرف‌ها و خشک کردنشان نیاز به فکر کردن ندارد. فکر آدم که بیکار شود حوصله‌اش سر می‌رود. منتها دیدم زشت است جلوی زن‌عمو دوتایی باهم درمورد داستان فانتزی شخمی تخیلی که خودمان قهرمانانش بودیم حرف بزنیم. فلذا حرکت هوشمندانه‌ای زدم و زن‌عمو را هم وارد قصه کردم. خوشبختانه زن‌عمو آدم پایه‌ای بود و از این ایده استقبال کرد. پس اینطور شروع کردم. 

:« ما اول اولش داشتیم تو حیاط همین خونه قدم می‌زدیم. نه؟ خب زن‌عمو باشه خواهر بزرگترمون. بعد یه مدت زن‌عمو می‌بینه صدایی ازمون در نمیاد. هرجا رو می‌گرده پیدامون نمی‌کنه. نگران میشه. بعد... بعد آبی میارتش به دنیای هزار چهره. زن‌عمو میشه نماد مهر و محبت و خوش‌قلبی انسان‌ها. [زن‌عمو از این قسمت خیلی خوشش آمد.] چون تو دنیای هزار چهره همه دروغگو و بدجنس و خودخواهن. نمی‌دونم دقیقا چه ماجراهایی رو پشت سر می‌گذرونه. بعدا راجع بهش فکر می‌کنیم. به هر حال توی همون رویتای متروکه و خرابه کنار دریا می‌رسه بهمون. می‌بینه از حال رفتیم و رو به موتیم. ازمون مراقبت می کنه و درمانمون می کنه و اینا.» 

- بعد ما آدرسی که سرخ بهمون داده و گفته پدرمون اونجاست رو برمی‌داریم و راه می‌افتیم.

:« خود سرخ الان کجاست؟»

- چه می‌دونم. غیب شده و رفته. 

:« کاراش احمقانه نیست؟ چرا واینستاد از مرگمون مطمئن بشه؟ این بی‌احتیاطی‌اش منطقی نیست. مگه اینکه... مگه اینکه بهمون گفته باشه از پدرمون دستور گرفته تا ما رو بکشه. اینجوری باز یکم قابل قبوله. می‌خواد ما به پدرهامون اعتماد نداشته باشیم و باهاشون بجنگیم و اینا.»

زن‌عمو که مشتاقانه نگاهمان می‌کرد گفت :الان من چی شدم؟ درمانتون کردم دوباره برگشتم خونه؟ نقشم موقت بود کلا؟

دیدم دارد دلخور می‌شود. سریع گفتم :«البته که نه! خواهر بزرگترمون شمایید. سه تایی راه می‌افتیم یه عالمه ماجراجویی می‌کنیم فراز و نشیب‌ها رو پشت سر می‌ذاریم تا می‌رسیم به ارتش پدر من. سرخ آدرس ارتش پدر من رو داره در حالی که ما جفتمون فکر می‌کنیم پدرمون حاکم پریان و بابای ماهکه. راستی شما اینجا یه برتری هم نسبت به ما دارید. ما با اینکه ژن این دنیا و توانایی ذاتی جادوگری رو داریم اما همون مقدار هم نسبت به جادو ضعیفیم. چطور بگم... این جادو فقط روی مردم دنیای هزارچهره اثر داره نه انسان‌ها. واسه همین هم شما مقاومتی دارین که ما نداریم.»

زن‌عمو فقط گفت: آهان.

ماهک هم که صدایش در نمی آمد. مجبور شدم خودم ادامه بدهم. 

:« بعد از کلی جریاناتی که الان نمی‌دونم چی هستن می‌رسیم وسط میدون جنگ. مامان ماهک مشخصات حاکم پریان رو داده. اون سرخه مشخصات حاکم گرگینه‌ها رو. ما هم حیرون ویرون می مونیم نمی‌دونیم کدوم‌ وری بریم.»

ماهک گفت- بعد یه دفعه غیب می‌شیم و وقتی به خودمون میاییم می‌بینیم که رفتیم به...

میان حرفش پریدم. حواسم بود لحنم تند نباشد و ناراحتش نکند :«ماهک جون مادرت این غیب شدن و یه جا دیگه ظاهر شدن رو بیخیال شو. بسه دیگه. یکی دوبارش جالبه فقط.»

- خب پس باید یکی از طرف‌ها رو انتخاب کنیم الان و بریم اونجا.

لبخند زدم :«نع! ما به اصرارهای هیچ کدومشون گوش نمی‌دیم و سه‌تایی همونجایی که هستیم می‌مونیم. همه‌ی معادلات جنگ رو به‌هم می‌زنیم.»

زن‌عمو فقط نگاه می‌کرد.

ماهک پرسید -آخرش که چی؟

:«اوم.... تا یه جایی تحملمون می‌کنن. پدر من هم بخاطر مردمش مجبوره که این راه رو بره و پدر ماهکی که سد راهش شده رو شکست بده. واسه همین هم چشمش رو روی دخترش می‌بنده و بخاطر صلاح مملکتش دستور میده سربازهاش حمله کنن. حالا این وسط اگه ما هم مردیم مردیم.» :/

ماهک دست گذاشت روی دهانش و گفت -نههه!!!

لبخند زدم. قصه داشت جالب میشد.

 

... این داستان ادامه دارد...

  • ۶ نظر
  • ۰۴ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۰۰
  • میخک

مصادره به مطلوب دقیقا در نقطه‌ی متضاد درک معنای واقعی رفتار و گفتار آدم‌های دیگر قرار دارد و وقتی رخ می‌دهد که شخص در راستای درک معنای واقعی رفتار و گفتار آدم‌های دیگر تلاش کند؛ اما از راه غلط. وگرنه کسی که اهمیتی برای دیگران قائل نیست و حتی نمی‌خواهد که نظرشان را بداند هیچ‌گاه به دام مصادره به مطلوب گرفتار نخواهد شد. البته ادعا خواهد کرد که مصادره به مطلوب کرده اما خودش هم می‌داند که زر زده. 

بنابراین خیالتان راحت، آن کس که حرف‌های شما را مصادره به مطلوب کرده درواقع شما را ارزشمند و دغدغه‌هایتان را لایق تفکر و بررسی می‌داند. هرچقدر یک نفر بیشتر سعی کند معنای رفتار و گفتار دیگری را درک کند و آنچه در ذهنش می گذرد را بفهمد، درصد خطایش یا همان مصادره به مطلوب‌هایش هم بالاتر خواهد رفت. البته تا وقتی که از این خطاها درس بگیرد و کم‌کم حرفه‌ای شود.

اندکی ژن مصادرگری در همه وجود دارد. چون ما نمی‌توانیم ناخوداگاه خودمان را خاموش کرده و دور بیندازیم تا صد در صد زاویه دید دیگری را داشته باشیم. مغز او در سر ما نیست. و مغز خودمان هم اجازه نمی‌دهد یک مغز دیگر کامل داخل جمجمه‌امان جا شود. پس طبیعی است دغدغه‌های شخصی‌امان ناغافل و بدون دعوت سر برسند و مسیر معادلات را به نفع خود تغییر دهند. اگر زیاده‌روی نکنند مشکلی پیش نمی‌آید.

مصادرگری در دو نوع اشخاص چندش‌آور و جالب می‌شود.

۱-خودشیفته‌ها: همیشه فکر می‌کنند دیگران عاشق و دلباخته‌ی آنان‌اند و فکر و ذکرشان شده حضرت عالی و شب و روزشان را به یاد آو سپری می‌کنند. این افراد معتقدند گل‌ها در بهار باز می‌شوند چون اوقات فراغت آنها در بهار بیشتر است و بهترین فرصت لرای مادر طبیعت است تا بهترین خدمت را به او کند و زیر پایش فرش رنگارنگ معطر بگستراند.

۲- خودسرزنشگرها: آنهایی که مدام در حال خودخوری‌اند. از خودشان به شدت ناراضی و در مواردی متنفرند. دیگران را هم همین‌طور می‌بینند و فکر می‌کنند هر حرکت یا حرفی که زده می‌شود برای اثبات ناتوانی و نشان دادن انزجار دیگران از آنهاست. این اشخاص اگر بشنوند کسی در ان سر دنیا خودش را غرق کرده بعید نیست به ذهنشان برسد شاید از بودن در دنیایی که خودش در ان زندگی می‌کند خسته شده و نمی‌خواسته با چنین شخص بی‌ارزشی زیر یک آسمان باشد.

اولی از زیادت اعتماد به نفس اور دوز کرده و دومی از کمبودش رنج می‌برد. البته هر دو رگه‌ای از ان دیگری را دارند. اولی در تخیلاتش دیگران را مشغول تحسین و تمجید خود می‌داند، چون به این تحسین و تمجید نیتزمند است. چون خود تنهایش را هیچ نمی‌داند. منتظر است تا با ارزشمند خوان ه شدن ارزشمند شود. دومی خیال می‌کند دیگران شب و روزشان را به او فکر می‌کنند. به اینکه چقدر از او متنفرند، اینکه چقدر از او آزرده شده‌اند یا اینکه چطور آزارش دهند، چطور از او دوری کنند و... 

انواع دیگری از مصادرگی هم وجود دارد که عمدتا کنار عنوان‌های «عینک بدبینی/خوش‌بینی زدن» «کینه یا عشق» و... نمایان می‌شوند.

دوستی به نقل از فروید می‌گفت که ضمیر ناخوداگاه آدم مثل یک حوض آب می‌ماند. در ظاهر زلال و تمیز است اما همین که چوبی برداشته و آن را هم‌ بزنی گل و لای و لجن‌های متعفنی که ته نشین شده بود ظاهر می‌شود. 

حالا اینکه این به چشم آمدن گل و لای‌ها خوب است یا نه را نمی‌دانم. درمان مرض مصادره کردن به مطلوب را هم نمی‌دانم. اعتراف می‌کنم خودم هم به نوع چندش‌اور و جالب دوم دچارم. یعنی اگر چند جمله‌ی دیگر ادامه بدهم دوباره می‌روم سراغ قضاچت کردن نظر شما بعد از خواندن این پست چ اینکه چطور درمورد من فکر می‌کنید و خودخوری‌های مداومی که با نوشتن همین جملات ناخوداگاه بهانه‌ی نوشتن آنها را برای خودم مهیا کردم. بگذریم. یعنی تو بگذر میخک جان. از این همه فکرهای سمی که در مغزت تلمبار شده بگذر و مثل یک چکش مدام بر مغزت می‌کوبی‌اشان بگذر. نفس عمیق بکش و بگذر. خب؟

  • میخک

مخلص کلام اینکه آدم‌ها عوض می‌شوند. اسمش را می‌گذریم بزرگ شدن، رشد کردن، به بلوغ رسیدن. ولی لزوما اینطور نیست. می‌دانید... فکر نمی‌کنم مراحل رشد آدم‌ها اینقدر خطی باشد! نمی توان به سادگی گفت فلانی جلوتر است و بهمانی عقب‌تر. یعنی خب، فرق یک بچه‌ی شش ساله و پیرمرد شصت ساله مشخص است. اما فرق من و شمایی که این متن را می خوانید...؟

یک نفر به مرور نسبت به شادی‌ها و خوشی‌های کوچک بی‌تفاوت می‌شود. دیگر هرچیزی او را سر ذوق نمی‌آورد. باوقارتر و عاقلانه‌تر رفتار می‌کند. و خودش مطمئن است تمام این‌ها گواهی می‌دهند او بزرگ شده است. دیگری به این نتیجه می‌رسد که ژست افسردگی و ماتم گرفتن او را به جایی نمی‌رساند. تمرین می‌کند یاد می‌گیرد که بتواند با کوچیکترین چیزها شاد شود و احساس خپشبختی کند. شوق و ذوق را به زندگی خود تزریق می کند. او هم معتقد است که بزرگ شده است. مدتی بعد جای این دو نفر با هم عوض می‌شوند. باز هم جفتشان این تغییرات را رشد می‌نامند. جالب است نه؟ شاید هم نباشد. نمی خوام ادعا کنم اول و اخر زندگی مثل سر و ته یک دایره است. به یک هزار توی مارپیج می‌ماند. به این راحتی‌ها نمی‌توانی بفهمی داری جلو می‌روی یا عقب. 

یک دیالوگی بود که می‌گفت:« تجربه تجربه است. تجربه‌ی شکست یا پیروزی، فرقی ندارد» نیمی از این حرف را قبول دارم و نیمی را نه. تجربه اندوختن لزوما باعث پیشرفت نمی‌شود. لزوما ما را جلو نمی‌اندازد. بستگی به دریافت شخصی ما از آن تجربه دارد. بستگی دارد ما از ان چه درسی بگیریم. خودمان تصمیم می‌گیزیم که عقلمان بیاید سر جایش یا عقل از کله‌امان بپرد.

حس می‌کنم ​​زیادی چرت و پرت گفتم. راستش ماجرا از آنجایی شروع شد که من به تصویری که از خودم در ذهنم دارم شک کردم. مثلا همیشه رونگرا بودنم را داد و فریاد می‌زدم. کمتر از یک سال پیش هم که تست ام‌ بی چی چی را دادم گفت ۹۸ درصد برونگرا هستم. دیروز نشستم و با خودم فکر کردم. دیدم انقدرها هم شبیه میخک سال پیش نیستم. دوباره تست دادم، دقیقا همان تست ام بی چی چی. نتیجه‌ی برون‌گرایی‌ام شد ۵۳ درصد. شاید من از همان اول مهرطلبی را با برونگرایی اشتباه گرفته بودم. شاید هم نه. شاید جدی جدی عوض شده‌ام. 

آدم‌ها قطعا عوض می‌شوند. 

  • ۷ نظر
  • ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۰۰
  • میخک

سکانس اول:

کفرم در آمده بود. تقریبا فریاد زدم :«خب آخه چرا تو نویسندگی پول نیست؟! چرا نویسنده‌ها باید از گرسنگی بمیرن؟!» 

با متانت تمام و آرامش‌خاطر جواب داد :«ببین عزیزم، همیشه هم که این‌طور نیست. تو اگه مثلا یه پزشک مطرح و برجسته بشی و اسمت بیفته سر زبون‌ها؛ خب مردم هم علاقه‌مند میشن کتابت رو بخرن. این‌طوری داستانت پرفروش میشه. اون موقع می‌تونی درآمد داشته باشی.»

فقط سکوت کردم.

 

 

 

سکانس دوم:

​​​بغض داشت صدایش وقتی می‌گفت:« تو بدترین و سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام هیچکس به دادم نرسید. هیچکس نیومد حالم رو بپرسه. ببینه زنده‌ام یا مرده. عزیزترین کسم فوت کرده‌بود، یه عمل خیلی سنگین رو پشت سر گذاشته بودم. یه توک پا نیومدن سر بزنن بهم اصلا! یک سال تموم هیچکس در این خونه رو نزد! خونه‌امون که کوچیک نیست الحمدالله. می‌نشستن اون طرف سالن، با ماسک و رعایت پروتکل، ما هم این‌طرف سالن. کرونا منتقل میشد مگه؟ تو روز خاکسپاری، مگه نه اینکه تندتند همه‌جا رو ضدعفونی می کردم و همه‌امون دوتا ماسک سه لایه روی هم زده بودیم؟ یه لحظه واسه یه تسلیت ساده نیومدن. از نیومدنشون گله‌ای ندارما. حق میدم. خودم هم می گفتم متوجه‌ام وضعیت قرمزه و انتظاری نیست تو این شرایط. اما مگه الان هم وضعیت قرمز نیست؟ مگه آمار بستری‌ها روز به روز بیشتر نمیشه؟ مگه دلتا نیومده؟ پس این صد، صد و پنجاه نفر چطوره که یه هفته است شب و روز با همن، هیچ کدومشون هم ماسک نزده! ژل ضدعفونی ندارن اصلا! با خیال راحت کنار هم می خورن، می‌نوشن، میگن و می‌خندن! اصلا کرونا رو یادشون نیست!؟ فقط از من فرار می‌کردن؟ فقط منی که به سلامتی‌اشون اهمیت می‌دادم مهم نبودم؟»

در جوابش گفتم :« ایراد کارتون همین‌جا بود که پروتکل‌ها رو رعایت می‌کردید. این مردم عقلشون به چشمشونه. کرونا رو که نمی‌بینن، نمادش شده ماسک. اگه دهن کسی ماسک ببینن یادشون می‌افته کرونا هست، یا اگه یه متر و نیم فاصله رو رعایت کنی. می‌ترسن. از مبتلا شدن وحشت می‌کنن. پا به فرار می‌ذارن. صدها کیلومتر ازت دور میشن. ولی اگه ماسک نداشته باشی و کرونا رو بهشون یادآوری نکنی بکل فراموشش می‌کن. همین الان ماسکت رو در بیار تا ببین چطور بغلت می‌کنن.»

سکوت کرد فقط.

 

 

سکانس سوم:

بار دهمی بود که این حرف را می‌شنیدم:«ماسک زدن گناهه! عمر آدم دست خداست. مهلتش مشخصه. خدا اگه بخواد کسی رو بکشه می‌کشه. حالا چه با کرونا چه با سرطان چه با تصادف و... شما هم زیادی این پروتکل‌های مسخره رو جدی گرفتید. اینها جلوی مرگ رو نمی‌گیرن.» 

این بار خونم به جوش آمد و سکوت را شکستم. گفتم :«می‌دونستید تو عربستان کمربند ایمنی بستن گناهه؟ میگن مرگ دست خداست. اگه بخوای با بستن کمربند ایمنی از مرگ فرار کنی و با تقدیرت بجنگی یعنی کافری. جالبه، نه؟...» 

بهانه‌های صدمن یه غاز آوردند. می‌دانستم هیچ چیز رویشان تاثیر ندارد. رویم را برگرداندم. دیدم آن طرف‌تر کسی دور برداشته و با آب و تاب فتوا می‌دهد:« کرونا عذاب الهیه. مجازاتیه بخاطر گناه‌هایی که مرتکب شدیم سراغمون اومده‌. برای همین هم فقط کسایی رو می‌کشه که ایمان واقعی نداشته باشن. مایی که نماز روزه‌امون سر جاشه نیازی نیست نگران باشیم.» 

دود از سرم بلند شد. یک چیزی انگار قلبم را فشرد. «او» را یادم آمد. یادم آمد آن روزهایی که برنامه‌های تفریحی را می‌پیچاند و سر از مسجد در می آورد. یادم آمد آن شب‌هایی که بلندتر از همه ابلفضل را صدا می‌کرد و در صدایش چه عشقی موج میزد. آن نیمه شبی که قرآن به سر گذاشته و به خدا التماس می‌کردم تلفن که زنگ می‌زند هر خبری بشنوم جز آنچه گفته شد را یادم آمد. می‌خواستم فریاد بزنم. به این مثلا دیندارها اعتراض کنم. اما ترسیدم، دهانم را باز کنم و بغضم بشکند. بازهم سکوت کردم.

 

 

سکوت چهارم:

مامان گیر داده‌بود که زیادی کم‌حرف و گوشه‌گیر و منزوی شده‌ام. راست هم می‌گفت. از آدم‌ها فراری بودم. حس می کردم در هر جمعی اضافی‌ام. حرف‌هایم بیهوده است و فقط به درد خودم می‌خورد. کسی نیازی به شنیدنشان ندارد. تازه من هر چه می‌گویم یک گندی از تویش در می‌آید. حرف زدن که بلد نیستم، حداقل سکوت کنم. مامان می‌گفت در اینجور جمع‌های خانوادگی هیچکس حرفی نمی‌زند که کسی به شنیدنش نیازمند باشد! فقط خودت باش. به جلب رضایت بقیه اهمیتی نده. سر دو کلام مکالمه‌ی عادی این همه اضطراب نداشته باش. قبول کردم. سعی کردم دیگر در یک کنج خلوت پنهان نشوم. دل را زدم به دریا. با این و آن هم‌کلام شدم. سخت بود. عذاب‌آور بود حتی! اما تاحدودی از پسش برآمدم. بعد که با مامان تنها شدیم پرسید

:«خب، چی‌ها گفتین؟» 

-می‌دونستی آیسان دندونش رو ارتودنسی کرده؟

اخم کرد :« نگو که تو هم بهش گفتی می خوای ارتودنسی کنی! چه لزومی داشت داد و بی‌داد راه بندازی و همه جا جار بزنی؟ هیچوقت قبل از انجام یه کار صداش رو در نیار و بیخودی توجه جلب نکن. شاید اصلا انجامش ندادی! شاید نشد! بعدش همه کنجکاو میشن که چرا نشد. کارهات رو بی‌سر و صدا پیش ببر همیشه... و و و....» 

و با هم سکوت کردم.

  • میخک

با دست بسته، تنهاترینم، در غربت غم

این دل‌شکسته، چیزی ندارد‌، جز شانه‌ی خم

 

آه از نهادم، هر دم برآید، آیینه را بین

چون مات گشته، بی‌نور و همچون، چشمان من نم

 

سرمای سوزان، پایان ندارد، گویا زمستان

کی عید جوشد، در این بیابان، چون آب زم‌زم؟

 

من خسته‌ام عشق، طاقت ندارم، کم زخمی‌ام کم

کم قهر و هجران، کم گو بنوشم، از کاسه‌ی سم

 

عشقت به عطرِ، یاس و بنفشه، آغشته گشته

پس کو بهارت، تا که بروید، آلاله کم‌کم؟

 

آذر ندیدی، تقدیر خود را، تقویم دل را؟

بس کن شکایت، وقتش بیاید، تحویل این دم

 

  • میخک

گفتن ندارد که بی‌نهایت بار از این «بجای...» گفتن‌ها متنفرم. برای همین هم با خواندن این پست شارمین «جانا سخن از زبان ما می‌گویی»ترین حالت ممکن را داشتم. اما می‌دانید؟ این یک بار را می‌خواهم استثنا قائل شوم. یعنی باید اسنثنا قائل شوم. اصلا حاضرم به دست و پایتان بیفتم و بگویم عید قربان بجای اینکه یک گوسفند سر بریده یخچال و فریزرتان را پر از گوشت کنید و بساط کباب راه بیندازید به طوری که عطر و بویش کل کوچه را بگیرد و آب از لب و لچه‌ی هر رهگذری روان کند و بعد به پشتی‌اتان تکیه داده و سیخ را به دندان بکشید و خیال کنید چقدر انسان‌های باتقوایی هستید و اعمال دینی را به‌جا می‌آورید، بجای این کارها بروید درخت بکارید. اصلا درخت هم نه! لازم نیست کاری سودمند و انسان‌دوستانه باشد. بجایش بروید تریاک بکشید، خودتان را از نوک برج میلاد پرت کنید پایین، بزنید در کار جعل اسناد. هر غلطی دوست داشتید بکنید. فقط شما را به خدا اینقدر خودخواهانه و حق به جانب باعث اشک‌های آن پیرمردی نشوید که دم دکان قصابی التماس می‌کرد نیم کیلو گوشت نسیه بگیرد تا بچه‌هایش عید قربان حسرت به دل نخوابند. یا آن مادری که مجبور شد به دهن بچه‌اش بکوبد و فریاد بزند :«ذلیل مرده همین هفته‌ی پیش برات کتلت درست کردم! می‌دونی یه گرمش چنده؟! قیمت خون باباته! هی کباب می خوام کباب میخوام! کباب و کوفت و زهرمار!» یا آن پدری که دست خانواده‌اش را گرفت و برد به خلوت‌ترین نقطه‌ی دنیا که مبادا بویی به مشامشان برسد و در دل هوس گوشت تازه کنند.

اگر معنی «قربان» را نمی‌دانید عیبی ندارد. به ندانستنتان ادامه دهید! فقط ندانسته عمل نکنید و یک عالم غم و بغض را در گلوی مستضعفینی که این عید خیر سرش عید انهاست نکارید. گرانی و تورم و بی‌کاری و کوفت و زهرمار دستتان نیست، این یکی که هست! بعدش درخت هم نکاشتید نکاشتید اصلا!  

​​

  • میخک

از بین جمع بزرگترها بیرون خزیدیم و پناه بردیم به خلوت حیاط. آسمون سیاه، صاف، عمیق و پر از پولک‌های ستاره‌ای بود. عمیق بودن آسمون شب یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌هاشه که تو آب‌وهوای ابری از دست میره. انگار دیگه نمی‌تونی توش سقوط کنی و غرق بشی.

درخت سیب جلوی در زیادی تو دید بود. با اینکه سیب‌هاش خوشمزه‌تر بودن ولی کسی جرئت نمی‌کرد از اون سیب‌ها بچینه. رفتیم سراغ سیب ته باغ. همون که کنار درخت گلابیه. دو تا من چیدم. یکی ماهک. چون من عاشق سیب سبز کال ترش نرسیده‌ام و ماهک فقط دوستش داره. 

ماهک گفت:« از اسم اسم بازی کردن خسته شدم.»

گفتم:« منم. دیگه تکراری شد.»

- یه بازی دیگه بکنیم؟

:« ام... مشاعره؟»

-نع! من از شعر خوشم نمیاد.

چشمام گرد شد و فریاد زدم :« چطور می‌تونی این حرفو بزنی؟؟!! چطور دلت میاد؟؟!! واقعا مگه زیباتر و...»

حرفم رو قطع کرد و گفت - بیخیال! داستان بسازیم؟

با اخم و تخم گفتم :« یه ساعت پیش من پیشنهاد دادم داستان دونفره بسازیم تو قبول نکردی.»

-خب الان می خوام بسازیم!

:«خیلی خب. تو یه جرقه به من بده، یه ایده‌ی اولیه. من تا تهش رو برات می‌سازم.»

- تو نه، این بار من می خوام بسازم.

تحت تاثیر قرار گرفتم و با اشتیاق گفتم :« بفرمایین!»

-خب... در مورد خودمون باشه. دوتا دختر که همین‌جوری مثل ما دارن قدم می‌زنن...

:« تو کوهستان؟»

-نع! دلم می‌خواد همین‌جا باشه. همین حیاط، همین باغ، همین خونه.

:« اوکی، ادامه بده.»

-خب اونا میرن و میرن و میرن...

:« به سمت کوهستان؟»

ماهک با خنده میگه -گفتم نه! همینجاست داستان! به دیوار اون سر حیاط که می‌رسن برمی گردن و میان به سمت این سر حیاط.

:«قبول.»

- میرن و میرن و میرن و میرن و...

:« خسته کننده شد که!»

- ناگهان یه صدایی از پشت سر می‌شنون‌.

:« صدای ترسناک و مهیب و اینا؟» 

- آره. از ترس خشکشون می‌زنه و نمی‌تونن برگردن و پشت سرشون رو نگاه کنن.

ماهک یا بازیگر خیلی خوبیه یا خیلی خوب تونسته تو حس و حال داستانش فرو بره. چون واقعا شروع می‌کنه به از ترس لرزیدن. 

- صدا مال یه... از یه چیز...

:« یه شبح؟ یا یه روح گم‌شده که زیرلب یه آواز غمگین می خونه؟»

- نه، نه... اینا نه‌‌‌...

:« یه هیولای سیاه و بی‌رحم که از زیر آجرها بیرون خزیده و اومده روحمون رو تسخیر کنه؟»

همون لحظه احمدرضا چراغ‌های حیاط رو خاموش کرد. ماهک جیغ کشید. من زدم زیر خنده. به نظرم خلق کردن یه داستان ترسناک توی تاریکی و وقتی آسمون شب عمیق و صافه و خبری هم از مهتاب نیست مهیج‌تره. اما ماهک با داد و بی‌داد احمدرضا رو مجبور کرد برگرده و لامپ‌ها رو روشن کنه. 

​​​​بعد یه نفس عمیق کشید و گفت -خب، حالا... هیولاها رو فراموش کن. یه آدم باشه.

:«باشه، یه مرد.»

-قبوله.

:«چهارشونه و قوی هیکل. با یه ریش انبوه ببند. یه تفنگ شکاری هم از شونه‌اش آویزون باشه.»

-نه، نمی خوام اسلحه داشته باشه.

:«قبول. یه کت چرم بلند پوشیده باشه و هفت‌تیرش رو گذاشته باشه پشت کمرش.»

-گفتم اسلحه نه! ولی کت چرم خوبه. بعد... با ترس و لرز برگردیم به سمتش. ما به اون زل بزنیم و اون به ما. می‌خوایم جیغ بزنیم ولی نمی‌تونیم. اون مرده نمی‌ذاره دهنمون رو باز کنیم. جادوگره. چشم‌هاش... طلایی‌ان؟ یه نور زرد ترسناکی دارن‌‌‌...

:«عیح! زرد که خیلی زشته! چشم‌هاش باید آبی باشن. چون هم با کت چرم سته و هم نور آبی پررمز و رازتر و جادویی‌تره. نور آبی هم زمان که سرد و بی‌روحه حس آرامش و امنیت هم به آدم میده. اون مرده بهمون دروغ میگه.»

- چشماش آبیه، ولی هیچ حرفی نمی‌زنه. همین که نگاهمون می‌کنه ما یه دفعه غیب می‌شیم و از اینجا می‌ریم.

:« به کوهستان؟»

- به یه دشت. پر از گندم‌های طلایی. تا چشم کار می کنه همش گندمه.

:« گندم که ترسناک نیست! یه جایی مثل قطب باشه. پر از برف و یخ و سرما. تا چشم کار می‌کنه همه‌جا برفی و سفید باشه. چشم آدم رو می‌زنه. این‌طور جاها حس «حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟» قوی‌تر و از گندم‌زاره.»

-نخیر، گندم‌زار باشه. زمین یک دست طلایی. آسمون هم یک دست آبی. فقط ما دوتا اونجاییم.

:«اگه آسمون بجای آبی خالص یه رگه‌های طلایی داشته باشه و خورشیدش هم ده برابر بزرگتر از معول باشه قبوله.»

-قبوله. حالا ما می گردیم دنبال اون مرد جادوگره. ببینیم ما رو کجا آورده!

:«راستی اسم واسش نذاشتیم!»

-هنوز اسم لازم نداره.

:«بذاریم کوهیار؟»

-نه

:«حداقل فامیلی‌اش کوهی باشه.»

-میخک!

:« اهل کوهستانه؟»

ماهک با اخمی تصنعی داد می‌زنه -میخک!!

هردومون می‌زنیم زیر خنده.

:«خب پیداش کردیم، بعدش چی؟»

-نه، اون پیدامون می‌کنه. می‌گه... به دنیای هزارچهره خوش اومدین.

:«عیح! زیادی کلیشه‌ایه! چرا باید همچین حرفی بزنه؟! بجاش بگه... خوش اومدین. فقط خوش اومدین. با یه لبخند مرموز. بعدهم غیب شه.ولی اسم دنیای هزارچهره قشنگه. بعدا استفاده می‌کنیم»

-باشه. بعد یه دفعه زمین شروع می‌کنه به لرزیدن. دنیا دور سرمون می‌چرخه. گندم‌ها تبدیل به درخت میشن و حسابی بالا میرن. همه‌چیز عوض میشه. ما الان توی یه جنگل سرسبزیم.

:« صب کن صب کن! لرزیدن زمین رو حذف کنیم‌. باید ملایم‌تر باشه. تو اون گندم‌زار یه نسیمی می‌وزه. نسیم یه لحظه شدت می‌گیره. همه‌ی گندم‌ها می خوابن زمین و وقتی بلند میشن تبدیل میشن به درخت‌های سرو. ترکیب رنگی سبز تیره و بنفش. دنیا دور سرمون می‌چرخه. رنگ‌ها می‌چرخن. همه‌چیز دگرگون میشه...

تصور می‌کنم واقعا تمام این‌ها رو به چشم می‌بینم. قلبم تند تند می‌زنه. شگفت‌زده و افسون‌شده‌ام. با هیجان داد می‌زنم.

:«وای ماهک تو نابغه‌ای! دیوونه‌ام کردی! تو فوق العاده‌ای!»

ماهک می خنده.

- ما سرمون گیج میره. بهوش که میاییم افتادیم زمین.

:« تو گندم‌زار هم گفتی افتادیم رو زمین!»

- خب اینجا سرعت چرخش اونقدر زیاده که باید بیفتیم زمین!

:« من میخوام سر پا وایستم. تو خودت تنهایی افتاده باش رو زمین!»

- باشه. بعد کم کم خالکوبی‌هایی روی پشت دستمون نمیان میشه. یه چیزایی مثل یه خط باستانی عجیب غریب... یه سری رمز و کد...

:« ولی شکل نقاشی باشن. هوم؟ چطوره کل ساعد و بازومون رو بگیرن؟ من دوست دارم گردن و یه قسمتی از صورتم هم باشه. یه خالکوبی بنفش.»

-اونژوری رمزگشایی‌اش سخت میشه که.

:«تو کاری‌ات نباشه. خودم رمزگشایی‌اش می‌کنم.»

در ادامه‌اش کمی گیر می‌کنیم. چند دقیقه کلنجار می‌ریم و من می گم.

:« اول باید بفهمیم دلیل اینجا اومدنمون چیه. اون جادوگر چرا ما رو آورد اینجا؟»

-ام... آورده که تعلیممون بده.

:«این همه آدم! چرا ما رو باید انتخاب کنه؟»

ماهک جوابی نداره. خودم هم همین‌طور.

:«فک کنم مجبوریم تن به کلیشه‌ها بدیم. ما مثلا دو تا پرنسس گمشده از دنیای هزار چهره‌ایم که این جادوگره برمون گردونده. یا نه. بذار اول یه شجره نامه درست کنیم. پدرهامون باهم پسرعموئن، خب؟ پدربزرگ پدرهامون پادشاه دنیای هزارچهره است. ولی زیادی پیره. عملا دیگه نمی‌تونه درست حسابی حکومت کنه. هنوزهم جانشینش رو مشخص نکرده. برای همین هم دنیای ما دو تیکه شده و حاکم این دو قسمت پدر من و پدر توئه. که سالیان ساله با هم در حال جنگن. یه تاریخ خونین و پر از کینه و اینا. بعد اون جادوگره ما رو تو بوگی دزدیده و آورده به دنیای ادم‌های معمولی. اینجوری ما عشق و محبت رو از انسان‌ها یاد گرفتیم. تونستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم و بهم نزدیک باشیم. فکر می‌کنیم خونواده‌امون همینایی‌ان که الان باهاشون زندگی می‌کنیم. اونها هم همین فکر رو می‌کنن.بعد... بعد یه روز مثل امروز که ما حسابی با هم صمیمی شدیم جادوگره میاد سراغمون و ما رو برمی گردونه. که باباهامون رو راضی کنیم دست از جنگ بردارن. یا یه جوری صلح رو به این سرزمین بیاریم یا یه همچین چیزی.» 

-خوبه

:«به نظر خودمم بدک نیست.»

-بعدش یه ارتش دورتادورمون رو بگیرن.

:«ارتش پدر تو باشه.»

-قبول. دورمون حلقه میزنن. پاهاشون رو به زمین می‌کوبن هی هوهو هی هوهو آواز می‌خونن. مثل سرخپوست‌ها. 

:« صب کن... مگه سرزمین جادویی نیست؟ چطوره خاندان تو پری باشن، یعنی عین فرشته‌های توی کارتون‌ها درست مثل آدم باشن ولی بال هم داشته باشن. اینطوری روی شاخه‌های درخت‌ها وایمیستن. منظره‌اش ترسناک‌تره. خاندان منم گرگینه باشن.»

-خیلی خب. من رو با خودشون ببرن به قصر. تو رو هم زندانی کنن.

:« ام... نع. چطوره ندونن کدوم ما بچه‌ی کدوم حاکمیم؟ سنمون یکی باشه، شبیه هم باشیم. نتونن تشخیص بدن. خودمون هم که هیچی نمی‌دونیم. واسه همین به جفتمون احترام بذارن. جلومون زانو بزنن و اینا.»

-بعد ما رو ببرن به یه دشت سرسبز. یه جایی مثل بهشت. یه دریاچه‌ی زلال داشته پاشه پر از گل نیلوفر. روی دیوارهای قصر پیچک رشد کرده باشه... همه‌جا خیلی خیلی خوشگل باشه. بعد پله‌ها را بالا می‌ریم. این‌طوری. یه منظره‌ی دل‌انگیز و رویایی...

:« بعد کی میاد استقبالمون؟»

-پدرم که تو جنگه. پس مادرم. 

:« نظرت چیه مادرت یه عفریته‌ی بدجنس و دورو و مرموز باشه؟ ناراحت نشیا ماهک. پدر و مادر جفتمون ادم‌های بدی‌ان. بیخودی نیست که سال‌های سال در حال کشتن و غارت و قتل‌عام مردم همدیگه‌ان. ولی مادر تو دروغ‌گو و ریاکاره. ظاهرش عین گل‌های توی قصرش زیباست. همیشه لبخند می‌زنه و به نظر خیلی مهربونه. اما سنگدله. ما رو با اغوش باز می‌پذیره و میگه عزیزهای من، به خونه خوش اومدینو این حرف‌ها. خلاصه کلی قربون صدقه‌امون میره.»

- این دیگه زیاده رویه.

:« قبول دارم. ولی... آهان! به ما گفتن ما هردومون دخترهای حاکم پری‌ها هستیم. بهمون گفتن ما خواهریم و ما هم باور کردیم. آه خواهر! بیا بغلم... واسه همین هم ملکه‌ی پری‌ها مثل مادر جفتمون رفتار میکنه. که خودش به موقع بفهمه کدوممون کدومیم و سر من رو مخفیانه زیر آب کنه.»

 

 

...این داستان ادامه دارد....

  • میخک

فک کن یه خرگوش کوچولوی سفید و پشمالویی که از بچگی توی یه قفس حبس شده. تو همون‌جا بزرگ شدی و تمام عمرت حسرت برگشتن به خونه رو داشتی، خونه‌ای که اصلا نمی‌دونی کجاست یا حتی چه شکلیه. 

یه روز بالاخره موفق میشی در قفس رو بشکونی و فرار کنی. می‌زنی به دل دشت. توی صحرای سرسبز آزادانه جست و خیز می‌کنی. نفس می‌کشی. حالش رو می‌بری. می‌ری لای بوته‌ها، توی مزارع هویج، زیر درخت‌ها و...

بعد یه گروه پرنده اون بالا دور سرت حلقه می‌زنن و می‌گن :«خاک تو سرت! این همه سال تو قفس بودی، حالا که آزاد شدی هنوزم رو زمین موندی؟ پس فرار کردنت واسه چی بود؟ الان که وضعت رقت‌انگیزتره! لای یه عالمه بوته و خاک کثیف! بیا این بالا! پرواز کن! زندگی کن! چی؟ نمی‌تونی؟ بلد نیستی؟ خاک عالم تو سرت! واقعا که مایه‌ی تاسفی!»

قاعدتا باید حرفای پرنده‌ها رو به گوش چپت هم نگیری و راه خودت رو بری. منتها مشکل اینجاست که تو زندگی‌ات هیچکس جز این پرنده‌ها وجود ندارن. و تو تقسسم بندی گونه‌ها و انواع مختلف جانوران رو بلد نیستی. فکر می‌کنی که پرنده‌ها درستن و تو اشتباهی. ضعیفی. ناقصی. به درد نخوری. از عهده‌ی یه نیم متر پرواز کردن هم بر نمیای. فقط بی‌خودی بالا پایین می‌پری. چسبیدی به این زمبن کثیف. تو حتی بال هم نداری! بجای منقار یه دهن زشت با دندون‌های نیش ترسناک داری. 

کم کم گوشه‌گیر و منزوی میشی. تصمیم می‌گیری دیگه با پرنده‌ها صحبت نکنی. ازشون فرار می‌کنی. نه برای اینکه از دست سرزنش هاشون نجات پیدا کنی، فقط چون به این نتیجه رسیدی که لیاقت هم‌صحبتی با اونها رو نداری. حس می‌کنی یه لکه‌ی ننگ توی این دنیایی، که کاش وجود نداشت. 

بعد می‌دونی چی میشه؟ تو برمی‌گردی تو قفست. در رو روی خودت قفل می‌کنی. این‌طوری حداقل یه بهونه برای پرواز نکردن داری. اصلا درستش هم همینه. لیاقت تو پوسیدن توی زندانه. همین و بس!

  • میخک

دلم می‌خواهدت هر دم چه گویم تا نیاشوبد؟

دهانش چون که می‌دوزم، به سینه دل لگد کوبد

 

دلم دل‌تنگ این گشته، کنی سجده به درگاهش

ز عادت می‌برد از یاد، که کردی ترک این معبد 

 

تو توبه کرده‌ای این را، پذیرفته دلم لیکن

نخواهد بود به مانندت، که دل بی‌عشق نمی‌زیبد

 

همی نیمه‌شب است و دل، به گریه از تو می‌گوید

دلم یاغی شده دیگر، به لالایی نمی‌خوابد

 

ز تو افسانه می‌سازم، به گوشش قصه می‌خوانم

که آرامش کنم اما، همی بدتر شود این بد

 

نجاتش ده ز مرگ دل را، و یا کمتر بسوزانش

نمانده طاقتم دیگر، چرا خورشید نمی‌تابد؟

 

نه ابی هست بر این آتش، نه ارامی به جنجالش

هوس کرده تو را بیند، وصالت را کجا یابد؟

 

نه من آن آذرم دیگر، شده آتش سراپایم

پرستنده نمی‌خواهم، نیازی نیست به آذربد

 

ولی دل که نمی‌فهمد، تو را می خواهدت هر دم

گهی لج می‌کند با من، دگر خونم نمی‌روبد

 

دلم از تو گله دارد، سر من بانگ برآورده

به راستی تا که برگردی، شبم پایان نمی‌باید

 

بیا خود گو به قلب من، دلیل رفتنت جانا

وگرنه کالبد خسته‌ام، دلم را بر نمی‌تابد

 

کجا اعجاز از این برتر، که سوخته این چنین آذر؟

قرار بود بنده‌ام باشی، نه معشوق یا که پیغمبر

  • میخک

ساعت داره به ۱۹:۰۰ نزدیک میشه و مغزم از هر واژه‌ای خالیه. در عوض پر از حس‌های آشنا و غریبم. احساس اضافی بودن، مزاحم بودن، ضعف، تنهایی، درد، خستگی، از دست دادن، غم، بی‌فایده بودن و... می‌کنم. می‌دونم همه‌اشون موقته. البته که بازه‌ی زمانی این موقت‌ها برای من زیادی طولانی شده ولی خب، وسط‌هاش گهگاهی استراحت هم کردم.

راستی در جریان مسابقه‌ی نشر صاد هستید؟ اسمش خودنویس بود فکر کنم. شرکت می‌کنید؟ من قصدش رو دارم منتها تو عمرم هرگز طرح داستان ننوشتم. همیشه فقط دنبال یه جرقه بودم. یه جمله‌ی اولیه. یا یه شخصیت یا صحنه‌ی خاص. بعد اجازه دارم ناخوداگاهم من رو با خودش ببره. انگار به خلسه رفته باشم. از دنیای بیرون هیچی نمی‌فهمیدم و غرق می‌شدم داخل ورق‌های دفترم. می‌نوشتم و می‌نوشتم و می نوشتم و می‌نوشتم و.... انگار واقعا تک تک اون شرایط رو زندگی می‌کردم. و هر لحظه با خودم می‌گفتم :«یعنی بعدش چی می‌خواد بشه؟» یه نیمه‌ی هوشیار حواس جمع هم تو مغزم بود که همیشه جواب این سوال رو با جون و دل می‌داد. قانون‌های خاص خودش رو داشت:

۱-شخصیت‌های دنیای تو حق ندارند خوش شانس باشند. اگر اتفاقی، اتفاقی رخ دهد آن اتفاق قطعا باید در راستای بدبخت‌تر کردن شخصیت باشد.

تبصره: شورش را در نیاور.

۲- بدبختی‌های شخصیت باید به پخته‌تر شدن او و بهتر و ملموس‌تر نمایش داده شدن شخصیت‌ پردازی‌اش کمک کنند.

۳- کلیشه‌ها شیرین‌اند. هرچقدر عشقت می‌کشد کلیشه‌ای بنویس. فقط بی‌زحمت بعدش کاغذهایت را پاره کن و بینداز در سطل زباله.

بقیه‌اش مهم نبود. هرچی میشد میشد. نمیشد هم نمیشد. گاهی تو اوج رهاش می‌کردم، گاهی هم تو مقدمه. خلاصه که هیچوقت ننشستم از همون اولش به اخر قصه فکر کنم. واسه همین هم هیچ ایده‌ای ندارم چطور می خوام تو این مسابقه شرکت کنم. فرصت کم‌نظیری به نظر می‌رسه. می‌ترسم از دستش بدم.

امروز زمان به شکل مزخرفی سریع می گذره. مزخرف‌تر از هرچیزی که فکرش رو می‌کنید

 الان واقعا باید ساعت ۶:۱۰ دقیقه باشه نه ۱۸:۱۰ ! دیروز و پریروز هم برام عجیب غریب و سریع‌السیر بود. یعنی هست. به وقتش گذر زمان را به صورت نورمال حس می‌کردم. فقط از عمد همه‌چیز فیلم خاطراتم رو به صورت پخش با حداکثر سرعت ذخیره کردم. امروز اما کاملا در خلء زمانی فرو رفتم. یه ثانیه بیرون می‌ام، یه نفس می‌کشم و دوباره می‌رم در قعر نیستی. شاید دفعه‌ی بعدی گه بیرون بیام ساعت ۱۵:۱۰ باشه. هوم؟ 

انگشتم همچنان درد می کنه. بدجور عفونت کرده. اما انگار مجبورم بنویسم. دلم می خواد با یکی حرف بزنم اما هیچکس دور و برم نیست. کاش یکی زنگ بزنه و دو و نیم ساعت پای تلفن با هم صحبت کنیم. خودم شارژ زیاد ندارم. باهاش نت شبانه خریدم منتها ایرانسل عوضی‌بازی‌اش گرفته و میگه تا ۱۰ گیگ دو ماهه‌ات رو تموم نکنی ۳۰ گیگ یه ماهه رو فعال نمی‌کنم. ممکنه براتون سوال پیش بیاد خب چرا شارژ نمی‌خرم. که واقعا خودم هم نمی‌دونم چرا یه توک پا تا سوپری نمیرم تا شارژ بخرم واسه خودم. عوضش نصف شهرش رو گشتم تا یه خودپرداز بانک سامان پیدا کنم و رمز دوم بگیرم. نبود که نبود. با زمر پویا هم نمی‌تونم کار کنم چون شماره خودم داده نشده و نمی‌تونم هر دفعه هلک و هلک برم و از تلفن خانواده‌ی محترم استفاده کنم. البته میسه همین یه بار ازش استفاده کرد. هوم؟ حیف که فعلا خونه نیستن وگرنه امتحان می‌کردم. 

 

خب دیگه زیاد مزخرف گفتم. کامنت‌ها بدون نیاز به تایید نمایش داده می‌شوند. اینجا می تونید هرچقدر که دلتون می‌خواد مزخرف بگید. شناس یا ناشناس. من گوش میدم. 

:)

​​​​

 

  • میخک

آدم‌ها می‌میرند. بعد از مرگ عین یک مشت ماسه، از لای انگشتانت فرار می‌کنند. هی می خواهی خاطراتشان را زنده نگه داری، نمی‌شود. هر لحظه و هر ثانیه به یادشان باشی، نمی‌شود.

قبل از اینکه اتفاق بیفتد فکر می‌کنی زندگی بدون آنها محال است. جانت را به جانشان بسته می‌دانی. هرچه باشد آنها کسانی هستند که عمری در کنارت بوده‌اند. با هم نشسته‌اید. برخواسته‌اید. سر یک سفره غذا خورده‌اید. با هم شوخی‌های خرکی داشته‌اید، دعوا و بگومگو هم همین‌طور. کلمه‌هایی را ساخته‌اید که فقط بین خودتان معنا دارند. روزهای سرنوشت سازی را کنار هم رقم زده‌اید. به وجود هم افتخار کرده‌اید. بعد در یک چشم به‌هم زدن می‌بینی که انها دیگر نیستند. مرده‌اند. رفته‌اند. غیب شده‌اند. و تو زنده مانده‌ای.

عزیزترین کست هم باشد، چند ساعت بعد از مرگش بی‌وقفه گریه می‌کنی. نهایتا چند روز‌. بعدش به خودت می آیی. می‌بینی گرسنه‌ات است، گلویت خشک شده؛ می‌روی سراغ برآورده کردن نیازهای شخصی خودت. بعد با خودت می‌گویی مراسمش را چطور برگزار کنیم که آبرومند باشد؟ فلانی و بهمانی را دعوت کنیم؟ نام فلان‌زاده و بهمان‌پور را در اعلامیه بنویسیم؟ 

گریه می‌کنی. ماتم می‌گیری. خانه را مرتب می‌کنی. غذای بچه‌ها را می‌پزی. گریه می‌کنی. مقدمات مراسم سوم و هفتم را می‌چینی. ماتم می‌گیری. با مهمان‌هایت خوش و بش می‌کنی. با همدیگر خاطرات متوفی را مرور می‌کنید. مثلا خاطراتی از زودجوشی‌هایش یا اخم و جذبه‌ی خاصش. گریه می‌کنید. می‌خندید. 

از فردا همه‌چیز بیشتر و بیشتر شبیه روند عادی زندگی می‌شود. یک حفره‌ی خالی یک جای قلب آدم می‌ماند اما خیلی زود با آن کنار می‌آیی. حداقل زودتر از آنچه تصورش را می‌کنی. دنیا همین است. ادم‌ها می‌میرند. می‌روند. طوری که انگار هیچوقت نبوده‌اند. انگار از همان ابتدا چیزی جز هاله‌ی محوی از آنها وجود نداشته.

از آدم‌ها فقط... خب راستش هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند. مطمئن نیستم صدایش را درست به یاد بیاورم وقتی گفت:«میخک! ببین منو! من اینجا بالای تپه وایمیستم، تو عکسم رو بگیر بذار پروفایلت.» و من بهانه آوردم و حالا در گوشی‌ام بیش از دو سه تا عکس از او ندارم. بهتر. آدم مدام با یک مرذه چشم در چشم شود که چه بشود؟ همان عکس‌های روی دیوار که می‌بینیم کافی است. نیست؟ اگر نتوانیم با بیخیالی از کنار خاطره‌ها بگذریم مجبوریم آنها را به قعر فراموشی بسپاریم تا دیگر جلوی چشممان نباشد. به هر حال تا ابد که نمی‌توان یک کوله بار حسرت به همراه داشت.

آدم‌ها می‌میرند. و ما زنده می‌مانیم. با لباس سیاه. با غم. با تنهایی. با اشک. همه را کم‌کم همراه مرذه‌ها دفن می‌کنیم. زندگی‌ می‌کنیم.

اگر بدشانس نباشیم و نخوریم به دوره و زمانه‌ای که در آن هرچند ماه یک بار یک عزیز را به خاک می سپاریم، می‌توانیم اصلا مرگ را فراموش کنیم. انگار نه انگار که وجود دارد. انگار نه انگار به سراغ من هم خواهم آمد. و من هم به همین سرعت فراموش خواهم شد. از تمام خاطرات محو خواهم گشت.

هیچ‌چیز هیچ‌چیز هیچ‌چیز از من در این دنیا نمی ماند. دست نوشته‌هایم، کلماتم، شعرهایم،  عکس‌هایم، حرف‌هایم، تکیه‌کلامم، عادت‌هایم، دل‌خوشی‌هایم،همه در زیر خاک خواهند پوسید. مانند استخوان‌هایم.

 

 

پ‌ن: داشتیم حلوا و خرما‌ها رو دونه دونه داخل بسته بندی پلاستیکی استریلیزه قرار می‌دادیم و به هر بسته سنجاق می‌زدیم. در طی عملیات سنجش عملکرد صحیح سنجاق کوب انگشت اشاره‌ی خودم رو سنجاق زدم. اون لحظه که اصلا چیز مهمی به نظر نمی‌رسید ولی امروز انگشتم به شدت درد می کنه و حتی نمی‌تونم یه میلی‌متر خمش کنم. خودتون تصور کنید با چه مصیبتی این پست رو از صفحه‌ی گوشیم تایپ کردم. 

پ‌پ‌ن: کامنت‌ها رو بعد از بهبودی انگشتم پاسخ خواهم داد.

پ‌پ‌پ‌ن: این پست رو می توان مرتبط با چالش اقای انبارداران در نظر گرفت؟ 

  • میخک

بهم ریخته بودم. خودکارم را برداشت و کاغذ را سیاه کردم. می‌توانی حدس بزنی از چه نوشتم؟ خب خودم می‌گویم. خدا را انکار کردم آنجا. خیلی سرراست و مستقیم گفتم خدایی وجود ندارد. قبلا داشته، دیگر ندارد. به قول کتاب دینی دبیرستانمان هستی خدا در پیدایش را قبول کردم؛ اما در بقا، نه. کلی هم دلیل و مثال برای تشریح وضعیت آورده بودم. عنوان مطلبم را هم گذاشته بودم «لای آن شب‌بوها خدایی نیست.»

خواندن دست نوشته‌هایم برایم ترسناک بود. من جدی جدی به همچین نتیجه‌ای رسیده بودم؟ حتی موقع نوشتنشان هم دستم می‌لرزید و سیل اشک بر گونه‌هایم جاری بود. کمی با خودم کلنجار رفتم و گفتم :«خدا هست. فقط حواسش به من نیست. چشم‌هاش رو روی من بسته. حق هم میدم بهش. لیاقت نگاهش رو ندارم خب.»

 بعدترش دیدم این بستن چشم‌ها خودش یک تعبیر عاشقانه دارد. تازه، مطمئنم خدا تمام این مدت زیرزیرکی نگاهم می‌کرده تا ببیند کی خوب می‌شوم. کی سر عقل می‌آیم. کی آماده‌ام که مرا بنشاند کنار خودش و دم گوشم حرف بزند. تازه، فقط منتظر هم نبوده. یک عالمه پیغام و پسغام فرستاده و با ایما و اشاره و پیک و واسطه کمکم کرده. حتی موقع قهر هم مراقبم بوده. 

 می‌دانی، فکر کنم زمان برای او معنایی ندارد. گذشته و حال و آینده مثل لطیفه می‌ماند برایش. وقتی نه ابدی که خود ابدیت باشی عمق وقتی که صرف چیزی می‌شود را می‌بینی، نه طول و عرض و ارتفاعش را. پس ابدا مهم نیست چقدر دیر عاشقش می‌شویم. چقدر دیر پیدایش می‌کنیم. چقدر دیر خودمان را در آغوشش می‌اندازیم. به نظر مسئله‌ی مهمی می‌آید اما واقعی اهمیت چندانی ندارد. می‌دانی، به جهنم که چند ده سال از عمرمان سر هیچ و پوچ تلف شده. آدم‌ها نیاز ندارند صد درصد زندگی‌اشان را زندگی کنند. اگر فقط یک روز، یا حتی یک ساعت را زنده باشیم، باز هم می‌توانیم بگوییم به دنیا آمدنمان ارزش داشته. 

برای همین هم ناامیدی کفر است. اینکه بگویی تا حالا نشد، بعد از این هم نخواهد شد. شاید آن بعدا کل زندگی‌ات باشد. شاید آن لحظه‌ای که خدا چشم‌هایش را باز می‌کند به میلیاردها سال تنهایی و بدبختی بیرزد. هوم؟

خیلی پراکنده و بی‌ربط حرف‌ می‌زنم، نه؟

دست خودم نیست. نمی‌توانم جمع و جورش کنم. افکارم در قالب جمله و کلمه نمی‌گنجند‌. فقط... فقط می گویم دیگر حس نمی‌کنم خدا تنهایم گذاشته. دیگر از برگشتن ورق ناامید نیستم. دیگر قصد خودکشی ندارم. بالاخره مقصدی برای دویدن پیدا کرده‌ام. من تمام تلاشم را می‌کنم تا روی سنگ قبرم بنویسند :«حداقل یک روز زندگی کرد.» یا اینکه «خدا یک بار، یک دقیقه، با لبخند نگاهش کرد.»

 

دریافت

  • میخک

تاحالا کسی را به عنوان الگو انتخاب کرده‌ای؟ نه اسما که حقیقا. کسی که ناخوداگاه رفتارهایت را از رفتارهای او تقلید کنی. کسی که کردار و گفتارت رنگ و بویش را بگیرد. کسی که همیشه پایت را روی رد پای او بگذاری. 

راستش من نه. شده رفتار خاصی را تصدیق کنم و بعدهم تکرار. شده در یک زمینه نظریه‌ی کس دیگری را بعد از تعقل و تفکر بپسندم و به اجرا در آورم، یا هم‌نظر کسی باشم. اما الگو به معنی واقعی کلمه را نداشته‌ام. متاسفانه آدم الگوگیری نیستم.

عوضش تا دلت بخواهد آینه‌ی عبرت داشته‌ام. همیشه‌ی خدا یک‌ یا چند شخص عوضی، پست فطرت و گند اخلاق در زندگی‌ام بوده‌اند. نه اینکه پدر و مادرم در بچگی با دست نشانشان داده باشند و گفته باشند :«میخک جان! در زندگی حواست را جمع کن که هیچوقت شبیه این یارو نشوی.» ولی خب بچه فکر و خیال می‌کند دیگر. مخصوصا اینکه نمی‌دانستم او کی و چطور تبدیل شده به یک عوضی پست فطرت گند اخلاق. همیشه برایم سوال بود این آدم‌ها از بدو تولد این طوری بوده‌اند یا به مرور تغییر کرده‌اند و شخصیتشان به گند کشیده شده. اصلا شخصیتشان به گند کشیده شده یا خودشان شخصیت خودشان را به گند کشیده‌اند؟ 

بدبختی اینجا بود که همیشه می‌دانستم استعداد تبدیل شدن به یک عوضی پست فطرت گند اخلاق را دارم. خیلی خوب هم دارم. من قدیس به دنیا نیامده بودم. من قلب مخملی و روحی زلال‌تر و پاک‌تر از شیشه و بری از هر عیب و خطایی نداشتم. می‌دیدم هیچ چیزم شبیه آدم خوبه‌ای که همه دوستش دارند و همیشه موفق و ممتاز و درخشان است و هیچوقت شکست نمی‌خورد و به هیچکس حسادت نمی‌کند و همواره یک دنیا مهربانی و زیبایی را به دنیا هدیه می‌دهد نیست. خشم، غم، افسردگی، لجبازی، گستاخی، فحاشی و دل شکاندن را هم بلدم. فقط مانده بود این بالقوه تبدیل به بالفعل شود. 

 

حقیقت تلخ و ترسناکی بود و هست. عین اینکه بدانی یک بمب اتم داخل بدنت کار گذاشته‌اند ولی ندانی دکمه‌اش کجاست و چطوری کار می‌کند و چه چیزی باعث فعال شدن بمب می‌شود. از ۱۰، ۱۲ سالگی فکر کردن به این موضوع موهای بدنم را سیخ می‌کرد. انفجار فقط مرا از بین نمی‌برد. همه‌ی عزیزانم همراهم می‌مردند. 

راهکار من چه بود؟ سعی کردم به این موضوع اهمیت ندهم. فراموشش کنم. از قدیم گفته‌اند بدترین سلاح بی‌توجهی‌ست. استعداد مخرب خودم را محل نگذاشتم. با خودم گفتم :« تو کجا و این عوضی‌های پست فطرت گند اخلاق کجا! تو شبیه اینها نیستی میخک. قرار هم نیست که باشی. اصلا نگاهشان نکن. هر چه بیشتر فکر کنی بیشتر بین خودت و آنها وجه اشتراک پیدا می‌کنی.» و واقعا هم همین طور بود. هرچه بیشتر دقت می‌کردم وجه اشتراک‌های بیشتری را می‌دیدم و هرچه بیشتر حواس خودم را پرت می‌کردم وجه‌ اشتراک‌های جدیدتری با آنها کسب می‌کردم. 

می‌دانی، نگاه کردم و دیدم وقتی این آدم‌ها داد و بی‌داد می‌کنند و از زمین و زمان حق خورده شده‌اشان را طلبکارند، واقعا حقشان خورده شده، یک آب خوش هم رویش. منتها در نهایت متانت و ادب و اخترام حق مظلوم را میل کرده‌اند. بعد این مظلوم مفلوک زنجیر پاره کرده و تبدیل شده به یک جیغ‌جیغوی وقیح بی‌شخصیت. شده مثل سگی که از هر رهگذری پاچه می‌گیرد و با تئوری، اونقدر مار خوردم که افعی شدم.» خودش را توجیه می‌کند. از ان جایی که ساده و خام هم بودم و سرم زود کلاه می‌رفت احتمالش زیاد بود من هم به این سرنوشت دوار شوم.

از هر چه فرار کنی، دنبال خواهد آمد. هر چه بیشتر فاصله بگیری او نزدیک‌تر خواهد شد. هر چه بترسی، سرت می‌آید. من این ضرب المثل‌ها را به عینه دیدم. بند بند وجودم می‌لرزید. می‌ترسیدم. از اینده. از خودم. از سرنوشتم. از همه‌چیز. یک عالمه ایینه‌ی عبرت رو به رویم بود و من هر لحظه به خودم نهیب می‌زدم :« مثل فلانی نشو!» «مثل بهمانی نباش!» «این‌طوری که هستی تهش هیچی جز بدبختی نیست. این‌طوری که هستی نباش.» «تو پر از ضعف و نقصی. فکر کردی تو اینده چی سرت میاد؟ ضعیف و ناقص نباش!» «خود واقعی‌ات پر از کثافته و تاریکیه. خود واقعی ات نباش!»

و من ناخوداگاه بیشتر و بیشتر شبیه فلانی ‌ بهمانی شدم. رسیدم به نقطه‌ای که فریاد زدم :«اصلا من یه عوضی پست فطرت گند اخلاقم! همینه که هست!» و تمام تلاشم را کردم تا یک عوضی پست فطرت گند اخلاق تمام عیار باشم. نشد. نتوانستم. خواستم خشمم را سر این و آن خالی کنم. اما هر زخمی که به دیگری زدم خودم ده برابر درد کشیدم. یک چیزی درونم آزرده و رنجیده شد. یک حسی در اعماق قلبم هنوز باور داشت که تمام جیغ و دادهایم دروغ است. یا اینکه... شاید دوست داشت به این باور برسد... اینکه اخرش تسلیم شد یا نه را راستش نمی‌دانم...

همچین ماجرایی را بعد از تمام شدن سفر دور و دراز روان‌شناسانه‌ام تعریف می‌کردم، نه؟ اما خب من هنوز خیلی مانده تا به مقصد که هیچ، به یک استراحتگاه موقت برسم. فعلا در مرحله‌ی پاره کردن غل و زنجیر هیولای ناامیدی‌ام. خیلی وقت است اسیرم کرده. خبلی وقت است که مرا پشت میله‌های غم‌کده‌اش گیر انداخته.

​​​​​برای اینکه پایان داستانم خوش و شیرین باشد، پیشاپیش می‌گوبم قصد کرده‌ام دل را بزنم به دریا. با ترس‌هایم رو به رو‌شوم. بروم ور دل آنهایی که به عهوان عوضی‌های پست فطر گند اخلاق شماخته می‌شوند بنشینم. نه برای عبرت گرفتن. ببینم دردشان چیست. ببینم کمکی از دست من بر می‌اید یا نه. می‌دانم سایه‌ی هرکس که دست یاری به سمتشان دراز کند را با تیر می‌زنند. اما درکشان می‌کنم. می‌فهمم دوست ندارند به کسی اعتماد کنند مبادا اعتمادشان دوباره بشکند. باید یک کاری برایشان بکنم. حداقلش این است که بگویم احساسشان را درک می‌کنم. ما ادم‌های غیر قدیس غیر قلب مخملی و غیر بری از عیب و ایراد، زبان هم را خوب می‌فهمیم.

  • میخک

موجود جالبی‌ است این زن، ناشناخته و مرموز. نه برای مردها، برای خودش. تاحالا ندیده‌ام هیچ مردی تمام عمرش مشغول کلنجار رفتن برای تعریف جنسیتش باشد. برای سر در آوردن از خودش.برای کشف کردن خودش. از آن طرف هیچ زنی را ندیده‌ام که از این موضوع ساده بگذرد و لاقل مدتی درگیرش نباشد.

تاجایی که من می‌دانم تعبیر جنس دوم از همان ابتدای خلقت تا همین امروز به کار رفته و می‌رود. و زن هاج و واج مانده که این موضوع را بپزیرد یا نه. 

گاهی برای تکذیب این ادعا تمام تلاشش را می کند تا جنس اول(!) به نظر بیاید. در محیط‌های زمخت، خشن و به اصطلاح مردانه مشغول کارهای سخت و طاقت‌فرسا می‌شود.‌ خودش را داخل رینگ مسابقه می‌اندازد. می‌جنگد. مشت می‌زند. ویژگی‌های ذاتی خودش را تکذیب می‌کند. باری هزار برابر توانش را به دوش می کشد. خانواده را از زندگی‌اش حذف می کند. جایگاهی شغلی و اجتماعی را با ارزش‌تر می‌داند. جنبه‌ی مهر و محبتر آمیز هویتش را سرکوب می‌کند. هنر و لطافت را به فراموشی می‌سپارد.

گاهی هم ذوب می‌شود در آغوش قدرت مرد. به خودش جرئت نمی‌دهد جنس مونث را هم‌سطح جنس مذکر ببیند. قبول می‌کند برای کامل و زیباتر شدن زندگی مردان آفریده شده. هویتش را با خدمت و مهر ورزیدن به آنان معنی می‌کند.

راستی کدام درست می‌گویند و کدام اشتباه؟ کدام قسمتش را درست می‌گویند و کدام قسمتش را اشتباه؟ خط قرمز کجاست؟ از کجا رد شویم دچار افراط شده‌ایم. این خط قرمز را چه کسی تعیین می‌کند؟ عرف؟ جامعه؟ معلومات و تحصیلاتمان؟ دین؟ اگر آری هر شخص باید به طور مستقیم از خود آیات قرآن شخصا برداشت کند یا تفسیر را بسپاریم به مراجع و علمایی که نظرشان هرچند دهه تغییر می‌کند؟ چه چیزی دقیقا مشخص می‌کند زن واقعا چیست؟

این ناشناختگی برایم شدیدا ترحم برانگیز است. یک جا خوانده‌ بودم. «اتحاد را از زمان بیاموز. اگر زنی وارد حمام مردانه شود مردها همدیگر را خواهند کشت. اما اگر مردی وارد حمام زنانه شود زن‌ها او را خواهند کشت.» 

پس چرا بازار زنان علیه زنان اینقدر داغ است؟ فرقی نمی‌کند دارای کدام سبک فکر باشیم یا کدام طرف ماجرا ایستاده باشیم. این عبارت را همیشه و همه‌جا می‌توان به عینه دید و لمس کرد. علتش این نیست که زن واقعا نمی‌داند باید چه کار کند؟ باید به چه باور داشته باشد؟ زن گیج و مستاصل است. گم شده است انگار. 

اسم جنس دوم از همان اول چرا باید به وجود می‌آمده؟ اگر مردها از نظر قدرت جسمانی برتر بودند، خب زن‌ها هم سیاست و ذکاوت و مکر را داشتند. آنها هم می‌توانستند تاریخ را بنویسند. نه؟ شاید نخواسته‌اند. یا شاید اصلا نمی‌دانستند چه باید بنویسند. هوم؟

 

 

 

پ‌ن: وقتی می‌گویم زن گیج و مستاصل است منظورم یک شخص نیست. کلی می‌گویم. با برجسته‌تر شدن نقش رسانه‌ها به راحتی می‌توان این موضوع را به چشم دید. همین تعریف‌های ضد و نقیضی که از زن و جایگاه زن وجود دارد. یا تعابیر متناقض از حقوق و آزادی زنان و...

 

​​​​​​پ‌پ‌ن: فکر نمی‌کنید وقتی یک زنی علیه شماست شما هم بر علیه عقاید او هستید؟

 

پ‌پ‌پ‌ن: عنوان شعری از احمد شاملو

  • میخک

می‌خواهم یک اعترافی بکنم. بین خودمان بماند فقط. من واقعا می‌ترسم؛ از اینکه بمیرم، قبل از آنکه عاشق شده باشم. چرا از کلمه‌ی «قبل» استفاده کردم؟ چرا نگفتم «بدون آنکه عاشق شوم»؟ یعنی عشق ممکن است بعد از مرگ هم اتفاق بیفتد؟ نمی‌دانم... غیرممکن که نیست، هست؟

داشتم می‌گفتم. از زندگی‌ای که اول و آخرش دوست داشتنت نباشد می‌ترسم. از مرگ قبل از عشق. قبل از اینکه دلم بلرزد. قبل از آنکه یک دیوان شعر برایت سروده باشم. قبل از اینکه زبانم را به لکنت بیندازی و قلم سخت و خشک و بی‌ارزشم را روح ببخشی. می‌ترسم عمرم قد ندهد آنقدر به تو عشق بورزم و برایت غش و ضعف کنم که انگشت‌نمای خلق شوم. می‌ترسم هیچ خاطره‌ای نداشته باشم از روزی که در خیابان قدم می‌زنم و مردم کوچه و بازار با دست نشانم می‌دهند و پچ‌پچ‌ کنان می‌گویند :« همین دیوانه است. همان مجنونی که قصه‌اش را خوانده بودم.»

می‌ترسم در بهشت هم تنها بمانم. می‌ترسم سجده‌ات را نکنم. جلویت زانو نزنم. یا نه، از این می‌ترسم که تو مرا به زانو نیندازی. شوق وصالت را به تار و پودم گره نزنی. در بیابان جنون مرا پا برهنه به سوی حریم خودت نکشانی. می‌ترسم خداجان. می‌ترسم.

دریافت

  • میخک

در اوج تنهایی و بی‌کسی و بیچارگی، یک گوشه در خودت مچاله می‌شوی. سعی می‌کنی تمام ظلم و ستم‌هایی که این جهان نامرد در حقت کرده را فراموش کنی. برای خودت یک کیک تولد می‌کشی با یازده شمع. از طرف کس‌ و کارهایی که نداری خودت را در آغوش می‌گیری. هیچ امیدی به آینده نداری اما ناگهان یک مرد ریشوی غول پیکر با یک لگد در کلبه‌ات را باز می‌کند. 

یک کیک تولد در دستش است و خبری آورده شیرین‌تر از عسل. «تو مهمی هری! تو خاصی! تو جادوگری! تازه، تنها هم نیستی! خیلی‌ها هستن که دوستت دارن. قراره باقی عمرت رو پیش اونا بگذرونی. با آدم‌هایی که از جنس تو هستن و درکت می‌کنن.» 

کمتر کسی را می‌شناسم که حداقل در مرحله‌ای از زندگی‌اش آرزو نکرده جای هری پاتر باشد. جای پسری که در یک لحظه زندگی‌اش از این رو به آن رو شد. در عمق چاه تلخ‌کامی و انزوا و مورد ستم واقع شدن گیر کرده بود و بعد یک شبه از اوج قله‌ی خوشبختی و محبوبیت سر در آورد. با چاشنی یک عالم ماجراجویی و سحر و افسون‌های جذاب و خیره‌کننده. درست است، هری پاتر سختی زیاد کشید اما ان یک جمله‌ای که هاگرید به او گفت، یا دریافت نامه‌‌ای که از فوق العاده‌ترین مدرسه‌ی دنیا برای خود خود او ارسال شده‌بود، به همه‌ی آن سختی‌ها می‌ارزد. نمی‌ارزد؟

راستش فقط قرار بود یک اشاره‌ی کوتاه به داستان هری پاتر داشته باشم و بعدش افسوس بخورم که چرا از همان بچگی بجای این فانتزی‌پردازی‌های خام و به درد نخور حواسمان را جمع پاندای کنگ‌فوکار نکردیم. 

پو گیر خاله و شوهرخاله‌ی مستبد و ظالمش نیفتاده بود. اتفاقا پدرش خیلی هم  مهربان بود و دوستش داشت. اما مگر همین دوست داشتن باعث نشده بود به چاقی بیش از حد دچار شود و دست و پا چلفتی بار بیاید؟ داستان پو از نظر من یکی که واقعی‌تر است. پاندایی که در بی‌هدفی و روزمرگی زندگی نکبت‌بارش گرفتار شده و آنقدر جسارت در خودش نمی‌بیند که بخواهد تغییری ایجاد کند. زندگی‌اش هیچ معنایی ندارد و حتی دنبال معنا بخشیدن به آن هم نیست. سرتاسر عمرش فقط همین خوردن و لذت بردن آنی از دنیا را یاد گرفته. 

پو یک رویای دور و دراز و قدیمی دارد. از بچگی با عروسک جنگجویان شهرش بازی می‌کرده و آرزو داشته مثل آنها یک قهرمان باشد. در خیالاتش همیشه خودش را کنار آنان تصور می‌کرده. بعد خیلی اتفاقی (که البته آن لاک‌پشت پیر می‌گفت هیچ‌چیز در دنیا اتفاقی نیست) فرصتی برایش پیش می‌آید تا خودش را نشان بدهد. فرصتی که همگان من‌جمله خودش معتقد هستند لیاقتش را ندارد. اما او آخر سر استعداد خودش را کشف می‌کند، درست بعد از اینکه ناکارآمدی سیستم آموزشی کهنه و بدون خلاقیت ثابت می‌شود و مربی ناچارا می‌پذیرد که نمی‌تواند از پو یک کپی دیگر از تمام شاگردان ماهر و توانمند و بی‌نقصش بسازد.

روی دیگر سکه کم‌کم نمایان می‌شود. پو متمایز است. آنقدر که هیچ سیستم تمایز زدایی روی او اثر ندارد. او عین بقیه نیست. یک عالمه نقطه ضعف دارد که خیلی‌هایشان اصلاح شدنی نیستند. این عیب‌ها در ذاتش هستند. ظاهرا قرار است تا آخر عمر یک موجود معیوب مفلوک باقی بماند. اما وقتی طرز نگاه آدم‌ها عوض شود؟ ایرادات او تبدیل می‌شوند به بزرگترین نقطه‌ی قوتش! علاقه‌ی بیش از اندازه‌ی او به خوردن نیروی محرکه‌ی قدرتمندی است که باعث می‌شود برای یافتن غذا از پس سخت‌ترین تمرین‌ها هم بر بیاید. کس دیگری این همه انگیزه و شوق را به این راحتی پیدا نمی‌کند. شکم گنده و ورآمده‌اش می‌شود سپری در مقابل کشنده‌ترین تکنیک‌‌های کنگ‌فوکار. هیچ‌کس جز او در مقابل این ضربه‌ها زنده نمی ماند. 

راستی چرا تا به‌ حال هیچوقت از دهن هیچ بچه‌ای نشنیدم که خودش را مثل پو تصور کند؟ چون چاق و دست و پاچلفتی است و خوش‌قلبی‌اش کمی به ساده‌لوحی میل می‌کند؟ چون بی‌نقص نیست؟ پو یکی از واقعی‌ترین قهرمانانیست که تاحالا دیده‌ام. با استعداد و مهارت ویژه‌ای متولد نشده. از لحطه‌ی تولدش خاص و برجسته نبوده. در DNAش هیچ‌چیز خارق‌العاده‌ای نهفته نشده. درواقع تنها استعدادی که دارد استعداد چاقی است. ژن خوب ندارد.

شانس اینکه یک پاندا تبدیل به یک جنگجوی اژدها شود دقیقا درست به همان اندازه‌ایست که تک تک ما در دنیای خودمان میتوانیم قهرمان باشیم. مگر نه؟

  • میخک

از مدرسه یک راست رفتند خانه‌ی خاله جانشان. قرار بود زهره یادشان بدهد چطور با این کش پلاستیکی‌ها دستبند درست کنند. این‌جور چیزها انگار بین هم‌سن و سال‌هایشان مد شده.

حالا من و تو تنهاییم. چایی می‌خوری؟ نسکافه نه، خیلی وقت است نخریده‌ایم. ولی چای گیاهی داریم. پونه‌ی کوهی دم کنم برایت؟ یا برگ به؟ از این کافئین‌های کوفتی که بهشان عادت کرده‌ای که بهتر است. آرامش‌بخش است. حیف ماه پیش نیامدی. آلبالوهایمان تمام شده. وگرنه نشانت می‌دادم عطر و طعم یعنی چی!

از کار و بارت چه خبر؟ خوب پیش می‌رود؟ زندگی بر وفق مراد هست؟ راست می‌گویی؟؟ کی؟؟ نه، نشنیده بودم! چقدر خوب! تبریک می‌گویم. شیرینی‌اش کو پس؟ عجب... تعریف کن ببینم دقیقا چی شد!...

من هم بد نیستم. شکر خدا. بچه‌ها هم خوب‌اند. درگیر درس و مدرسه‌اند دیگر. راستی باران می‌گفت دیروز تلوزیون سعید را نشان می‌داده. انگار با او مصاحبه اختصاصی کرده بودند. اوهوم... حتما دیگر...

آره، امسال قرار است انتخاب رشته کنند. دقیقا مشکلشان همین است. نه می‌توانند از علایق شخصی‌اشان دل بکنند و نه از همدیگر. باران می‌خواهد جانورشناس شود. خیلی هم در تصمیمش جدی است. یادت هست آن شب چهارشنبه سوری که یک مشت مورچه را آورد گذاشت روی دامن من. گفت می‌خواهد تک تک دوست‌های تازه‌اش را به من معرفی کند. من اینجا سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم و نترسم، شما صد متر آن طرف‌تر داشتید جیغ می‌کشیدید و فرار می‌کردید! آی گفتی... آره... یادش بخیر.

ترانه هم همچنان عاشق نقاشی است. دیوار اتاقش را دیده‌ای؟ بیا، بیا نشانت بدهم. عاشق این است که دیوار را خط خطی کند و رنگ‌های بی‌معنی به آن بپاشد، بعد تلاش کند و از ان خط‌خطی‌ها یک طرح هنری بیرون بکشد. این خرگوش را ببین. پاندا نیست، خرگوش است. هفت سالش بود فکر کنم. یک روز از خرید و برگشتم و دیدم دیوار اتاقش از سقف تا کف پر از خط‌خطی‌ها و لکه‌های درشت سیاه شده. ناخوداگاه زدم زیر گریه. کلی جلوی خودم را گرفتم تا دعوایش نکنم. مهدی می‌خواست رنگ بخرد و اتاقش را کاملا سفید یک‌دست کند. نقاشی‌های قبلی‌اش هم این.طوری پاک می‌شد. باران نگذاشت. یک الم شنگه‌ای راه انداخت که بیا و ببین. همیشه‌ی خدا پشت خواهرش است. بجای خود ترانه هم حواسش به او هست. سه روز همین طوری ماند. صبح روز سوم آمدم از خواب بیدارش کنم، دیدم قلم‌مو در دستش روی موکت خوابش برده. این طرح را کشیده بود.

راستی، تو چند سال است به خانه‌ی ما نیامده‌ای؟ چند سال است از هم بی‌خبریم بی‌معرفت؟ من که این همه زنگ زدم! این همه پیغام و پسغام فرستادم! آخر سر گفتم شاید دل‌آزار شده‌ایم و من بی‌خودی تلاش می‌کنم دوستی‌امان را ادامه بدهم. سرت آنقدر شلوغ بود که اصلا حالمان را هم نپرسی؟ ببینی زنده‌ایم یا مرده؟! نخیر، به این راحتی‌ها که نمی‌بخشمت. باید اول...

حالا بیخیال، بیا، فکر کنم چای دم کشیده. نهار می‌مانی؟ به بچه‌ها هم زنگ بزن و بگو بیایند اینجا. یک نان و پنیری پیدا می‌شود دور هم بخوریم. اوهوم... بد فکری هم نیست. باران و ترانه هم تا یک ساعت دیگر پیدایشان می‌شود. ببینم اصلا می‌توانی تشخیصشان بدهی یا نه. از نظر ظاهر از بچگی‌ هم به همدیگر شبیه‌تر شده‌اند، اما خلق و خویشان درست برعکس یکدیگر است. به نظرت جدا شدنشان تاثیر منفی روی روحیه‌اشان نمی‌گذارد؟ زیادی به‌هم وابسته‌اند. از حالا هر کدام بروند به یک دبیرستان جداگانه... خب سختشان است. دوست هم ندارم اجازه دهم بخاطر کنار هم ماندن خود واقعی‌اشان را فدا کنند. می‌دانم... فقط نگرانم... بگذریم، چایی‌ات سرد شد. 

 

  • میخک

شپشی که شپش می‌کشد را باید هم کشت! او خودش یک قاتل است. بی‌رحمانه هم‌نوع بی‌گناه خودش را به هلاکت رسانده. باید سزای اعمالش را ببیند یا نه؟ شپش‌ها که دادگاه و محکمه‌ی درست و حسابی ندارند. وقتی در دنیایشان اصلا قانونی در کار نیست، چطور می‌توانیم شپش مجرمی که دستگیر کرده‌ایم را به دست قانون بسپاریم؟! مجبور بودم که خودم دست به کار شدم!

تازه این شپش از آن شپش‌های معمولی نبود که! شش‌تا پا داشت! صرفا جهت اطلاع آنان که نمی‌دانند (وگرنه که تو خودت در این زمینه یک پا استادی) ، پاهای جلویی شپش درواقع پا نیستند و دست‌اند. وقتی شپشی شش‌تا پا دارد در واقع دو دست هم در جلو دارد و روی هم رفته می‌توان او را در رسته‌ی هشت‌پایان گذاشت و چه بسا عنکبوتی باشد در جامه‌ی میش!

راستی به نظرت کدام تولیدی جامه‌ی میش در سایز عنکبوت می‌دوزد؟ آدرسش را داری؟ به نظرت سفارش هم قبول می‌کنند؟ همیشه دوست داشتم یک لباس زرافه‌ای داشته باشم. هزینه‌اش هم هرچقدر شد مهم نیست؛ خانواده‌ی شپش مقتول پرداخت می‌کنند. آنی که من کشتم نه، آنی که آن یکی شپش کشته‌ بود. بالاخره باید یک جوری از خجالتم درآیند و مراتب سپاس‌گزاری‌اشان را اعلام کنند یا نه؟ همین‌طور خالی خالی که نمی‌شود. دست‌هایم تا آرنج به خون آغشته شده. علاف که نیستم برای رضای خدا شپش بکشم! تازه الان آه و ناله‌ی خانواده‌ی شپش مقتول پشت سرم است. آنی که آن یکی شپش کشته بود نه، آنی که من کشتم. باید یک خانه‌ی دو نبش نقلی سه خوابه کف پارکت و کابینت MDF مرغوب و حمام دست‌شویی جدا با پنجره‌های UPVC برایم بخرند که دیوارهایش عایق آه و ناله و ضد نفرین باشد تا من شب‌ها راحت بخوابم یا نه؟ هوم؟

  • میخک